تجربه نسل جدید و پارادوکس انتخاب
این روزها وقتی درباره نسلهای جدید حرف میزنیم، زیاد از بیتعهدی، بیحوصلگی یا بیتفاوتیشان میشنویم. اما گاهی فکر میکنم شاید بخشی از ماجرا را از زاویه دیگری هم بتوان دید.
کافی است زندگی روزمره یک جوان بیستوچندساله را تصور کنیم. صفحهای از فرصتهای شغلی را بالا و پایین میکند، چند رزومه میفرستد، همزمان به ادامه تحصیل فکر میکند، در شبکههای اجتماعی زندگی آدمهایی را میبیند که هرکدام ظاهراً مسیر دیگری را انتخاب کردهاند و موفق هم شدهاند. از آن طرف، تلفنش پر است از آدمهایی که میتواند با آنها آشنا شود، جاهایی که میتواند برود و زندگیهایی که شاید بتواند داشته باشد. در ظاهر، جهان بیش از هر زمان دیگری به روی او باز است. اما درست همینجا مسئله شروع میشود.
نسلهای قبل بیشتر با کمبود فرصتها دستوپنجه نرم میکردند. نسلهای جدید، با فراوانی آنها. و فراوانی همیشه آنقدر که به نظر میرسد موهبت نیست.
بری شوارتز، روانشناس آمریکایی، سالها پیش این وضعیت را «پارادوکس انتخاب» نامید. ایدهاش ساده اما قابل تأمل بود: ما معمولاً فکر میکنیم هرچه انتخابهای بیشتری داشته باشیم آزادتر و راضیتریم، اما از جایی به بعد تعدد گزینهها میتواند انتخاب را دشوارتر کند. آدم نهفقط باید انتخاب کند، بلکه بعد از انتخاب هم باید با سایه تمام گزینههایی زندگی کند که کنار گذاشته است.
وقتی صدها مسیر تحصیلی، هزاران موقعیت شغلی و بیشمار امکان برای ارتباط و انتخاب پیش روی آدم قرار دارد، انتخاب کردن نه آسانتر، که گاهی دشوارتر میشود. هر انتخاب، همزمان به معنای کنار گذاشتن دهها امکان دیگر است. و همیشه این پرسش جایی در ذهن باقی میماند: «نکند گزینه بهتری وجود داشته باشد؟»
شاید به همین دلیل است که حتی بعد از یک انتخاب خوب هم آرام نمیشویم. شغلی را قبول کردهایم، اما هنوز آگهیهای شغلی را نگاه میکنیم. وارد رابطهای شدهایم، اما جهان همچنان آدمهای دیگری را جلوی چشممان میگذارد. رشتهای را انتخاب کردهایم، اما هر روز کسی را میبینیم که از مسیری کاملاً متفاوت به جای جذابتری رسیده است. امکان مقایسه تقریباً هیچوقت خاموش نمیشود.
فراوانی فرصتها یک روی دیگر هم دارد: فراوانیِ رد شدن.
برای شغلهای بیشتری درخواست میدهی، با آدمهای بیشتری آشنا میشوی، برای موقعیتهای بیشتری تلاش میکنی و طبیعتاً با «نه»های بیشتری هم روبهرو میشوی.
اگر نسل قبلی برای سه موقعیت شغلی اقدام میکرد و یک بار رد میشد، امروز ممکن است کسی در چند ماه دهها رزومه بفرستد. فناوری هزینه تلاش کردن را کم کرده است، اما همزمان تعداد دفعاتی را که میتوانیم نادیده گرفته شویم هم بالا برده است. یک کلیک کافی است تا درخواست بدهیم، پیام بفرستیم یا ارتباطی را آغاز کنیم. و یک کلیک هم کافی است تا طرف دیگر هیچوقت پاسخ ندهد.
اما شاید دردناکترین بخش ماجرا خودِ «نه» نباشد. نسلهای قبل هم شکست میخوردند، انتخاب نمیشدند و رابطههایشان به پایان میرسید. تفاوت شاید در شکل تجربه این فقدان باشد.
امروز بسیاری از رد شدنها حتی توضیحی ندارند.
برای شغلی درخواست میدهی و هیچ پاسخی نمیآید. رابطهای شکل میگیرد و طرف مقابل ناگهان ناپدید میشود. برای فرصتی تلاش میکنی و به جای پذیرفته شدن یا حتی صریحاً رد شدن، فقط سکوت نصیبت میشود.
گاهی یک «نه» صریح، هرچقدر هم تلخ، دستکم یک نقطه پایان دارد. میتوانی ناراحت شوی، سوگواری کنی و بعد از مدتی راهت را ادامه بدهی. اما سکوت تو را در میانه راه نگه میدارد. نمیدانی رد شدهای، فراموش شدهای، هنوز باید منتظر بمانی یا مشکلی از طرف تو وجود داشته است.
پائولین باس، روانشناس و پژوهشگر خانواده، برای موقعیتهایی که فقدان وجود دارد اما تکلیف آن روشن نیست از مفهوم «فقدان مبهم» استفاده میکند. چیزی تمام شده، اما آن پایان بهروشنی اعلام نشده است. شاید بتوان بخشی از تجربه امروز را هم از همین زاویه دید: آدمها بارها با پایانهایی مواجه میشوند که کسی مسئولیت اعلام کردنشان را بر عهده نمیگیرد.
شاید به همین دلیل است که «گوست شدن» را نباید فقط اصطلاحی مربوط به روابط عاطفی دانست. این واژه میتواند توصیف بخشی از تجربه زیسته در جهان امروز باشد: جهانی که در آن آدمها از یک سو به امکاناتی بیسابقه دسترسی دارند و از سوی دیگر، بیش از همیشه ممکن است در ابهام، تعلیق و بیپاسخ ماندن رها شوند.
زیگمونت باومن در کتاب «عشق سیال» درباره وجه دیگری از همین جهان حرف میزند: جهانی که در آن پیوندها آسانتر شکل میگیرند، اما تضمین کمتری برای دوامشان وجود دارد. امکان اتصال بیشتر شده است و در همان حال، امکان قطع اتصال هم سادهتر شده. شاید دکمههایی مثل unfollow، unmatch، block و remove فقط قابلیتهای فنی نباشند. آنها بخشی از معماری روابط در زمانه ما شدهاند.
حتی زبانمان هم تغییر کرده است. «سین کرد و جواب نداد»، «آنفالو کرد»، «آنمچ کرد»، «بلاک کرد»، «گوست کرد». واژههایی که هرکدام شکل تازهای از غیبت دیگری را توصیف میکنند، غیبتی که عجیبتر از غیبتهای قدیمی است، چون اغلب میدانیم آن آدم هنوز جایی پشت همان صفحه حضور دارد، فقط دیگر برای ما حضور ندارد.
تناقض زمانه شاید همین باشد:
گزینهها بیشتر شدهاند، اما قطعیت کمتر. ارتباطها بیشتر شدهاند، اما ناپدید شدن هم آسانتر. فرصتها بیشتر شدهاند، اما تعداد درهای بستهای که باید از کنارشان عبور کنیم هم بیشتر شده است.
و شاید نتیجه این تجربه الزاماً این نباشد که آدمها «احساساتیتر» یا «کمتحملتر» شدهاند. ممکن است بعضی از آن چیزی که از بیرون بیتفاوتی به نظر میرسد، نوعی سازگاری باشد. وقتی بارها پیام میفرستی و پاسخی نمیگیری، درخواست میدهی و خبری نمیشود، ارتباطی شکل میگیرد و بدون توضیح قطع میشود، شاید یاد بگیری کمی کمتر امیدوار شوی، کمی کمتر وابسته شوی و همیشه گوشهای از ذهنت را برای امکان بعدی باز نگه داری.
شاید پیش از آنکه بیحوصلگی، بیتعهدی یا بیتفاوتی نسلهای جدید را صرفاً به ویژگیهای شخصیتی یا نسلی نسبت دهیم، بد نباشد کمی بیشتر به جهانی فکر کنیم که در آن زندگی میکنند: به حجم انتخابها، حجم ناکامیها و حجم سکوتهایی که هر روز باید تحمل کنند.
شاید مسئله این نباشد که این نسل چیزی برای انتخاب ندارد.
شاید مسئله دقیقاً برعکس باشد: همهچیز ممکن است، اما کمتر چیزی قطعی است.
دیدگاهتان را بنویسید