روایت من از جهانِ مستندسازی
همیشه به جستارها و روایتهای اولشخص علاقه داشتم. شیفته آن لحظهام که یک آدم دریچهای به رویم باز میکند و از آن راه وارد جهانی تازه میشوم؛ جهانی که بعد از آن، موضوع و روایتش را به گونهای دیگر میبینم. از طرفی همیشه دوست داشتم ماجراها و گفتوگوها را ثبت کنم. غالباً در جمع همان کسی هستم که حواسش به جزئیات کوچک و بزرگ هست. مثلاً آرشیوی کامل از خواهرم دارم؛ از روز تولدش تا امروز، فیلمهایی که بارها برای دیگران پخش کرده و لذت برده است.
این علاقهها در من بود تا اینکه با مدیای مستند آشنا شدم. در دورهای که شرکت کردم، فیلمهای مستند اجتماعی میدیدیم و دربارهشان گفتوگو میکردیم. هر فیلم، جرقهای تازه در ذهنم میزد و افقی جدید نشانم میداد. آنجا فهمیدم میشود به فیلمسازی و مستندسازی از زاویهای دیگر نگاه کرد—نگاهی که از امید بلاغتی یاد گرفتم. فهمیدم فاصلهام از این دنیا آنقدر که گمان میکردم زیاد نیست. برای ساخت یک مستند جستار، نیازی نیست در حلقههای بسته و گاه غیرقابل نفوذ فیلمسازان حرفهای جا باز کنم و به تجهیزات عجیب و غریبی دسترسی داشته باشم. همین کشف، بهم این جرات را داد که کار را شروع کنم.
اولین تجربهام، روبهرو شدن با ترسی بود که سالها با خودم حمل کرده بودم: مرگ و جایی که قرار است در آن دفن شوم. این سفر با دوربین، برایم فقط روایت یک دغدغه شخصی نبود؛ گره خورده بود به تاریخ خانوادگیام، به عمویم که در جنگ ناپدید شد، به مادربزرگی که با امید جستوجو میکرد. آن پیوند میان هویت و تجربه زیسته، نقطه عزیمت من شد؛ جایی که فهمیدم مستندسازی، به همان اندازه که راهی برای روایت دیگری است، میتواند فرایندی برای کشف و واکاوی خودم باشد. اینبار سراغ ترس عمیق و وجودیام رفتم و گرچه دشوار بود، آن را شرح دادم.
در مسیر فیلمبرداری، با آدمهای مختلفی گفتوگو کردم و به روایتهایی برخوردم که شگفتانگیز بودند اما با موضوع اصلی مستندم ارتباط نداشتند. آنها را پراکنده ثبت کردم تا بعدها به آنها برگردم. همانجا به این باور رسیدم که زندگی یک شخص میتواند آینهای برای دیدن سازوکارهای یک جهان بزرگتر باشد. قصه یک زن روستایی مهاجر میتواند تاریخ مهاجرت، جنسیت و کار را در یک جامعه نشان دهد؛ حرفهای یک نوجوانِ بیقرار و ناامید میتواند به فهم شبکه پیچیدهای از سیاست، فرهنگ و هویت کمک کند. این جذابیت مستند است: از یک روایت کوچک، میتوان وارد دالانهای وسیع شد.
میل به ثبت و انتقال حافظه جمعیِ من، در این مسیر پررنگتر از همیشه شد. قصههایی که به ظاهر کوچکاند، در واقع تکههایی از حافظه یک جامعهاند؛ حافظهای که اگر ضبط نشود، فردا گم میشوند و ردی از آنها باقی نمیماند. ثبت این تکهها برایم شکلی از مراقبت است—خصوصا مراقبت از آنهایی که صدایشان شنیده نشده است. حالا در حال شکل دادن به روایت مستند بعدیام هستم و امیدوارم از پس آن برآیم؛ روایتی که باز هم از یک نقطه شخصی آغاز میشود، اما به افقی جمعی گره خواهد خورد و ابعاد تاریخی و اجتماعی دارد.
دیدگاهتان را بنویسید