Search for:
Cart 0
  • صفحه اصلی
  • تکنولوژی آموزشی
    • آموزش مجازی
    • تولید محتوا
    • آموزش به کودکان
    • ویدئو آموزشی
  • روزنوشت
  • دوره های آموزشی
  • درباره من
  • خانه
  • تماس با ما
0
سمیه رزبان
  • صفحه اصلی
  • تکنولوژی آموزشی
    • آموزش مجازی
    • تولید محتوا
    • آموزش به کودکان
    • ویدئو آموزشی
  • روزنوشت
  • دوره های آموزشی
  • درباره من

Blog

ما کله‌غازی‌ها!

access_timeبهمن ۷, ۱۴۰۳
perm_identity Posted by سمیه رزبان
folder_open روزنوشت

دو ماه است که در کلاس کله‌غازی‌ها شرکت می‌کنم. هر جلسه یک کتاب کودک می‌خوانیم و درباره‌ی آن از جنبه‌های مختلف و به‌صورت کاملاً باز صحبت می‌کنیم. هم موضوع دوره برایم جذاب بود و هم زینب آقایی برایم زنی خاص است که مدتی است با قصه‌ها و چالش‌های زندگی‌اش همراه شده‌ام و مشتاق بودم بیشتر ببینمش. پیش از شروع دوره، حدس می‌زدم که با هم‌دوره‌ای‌های متفاوتی روبه‌رو شوم و حدسم درست از آب درآمد. یک زن جوان که در گل‌فروشی کار می‌کند، پسری که چند سال است به هند سفر می‌کند و در مؤسساتی که دوره‌های مراقبه برگزار می‌کنند فعالیت دارد، دختری که تصویرگر فوق‌العاده‌ای است، و پسری که در اورژانس کار می‌کند و شب‌ها از خوابگاه به کلاس می‌آید.

امشب کتاب آدم‌بزرگ‌ها هیچ‌وقت از این کارها نمی‌کنند اثر دیوید کالی را خواندیم. بحثمان در جمع‌بندی به اینجا رسید که چطور آدم‌بزرگ‌هایی که خودشان پر از نقص هستند و از انجام هر نوع خراب‌کاری ابایی ندارند، پیام‌هایی به کودکان می‌دهند که بار سنگینی بر دوش آن‌ها می‌گذارند. پیام‌هایی که در طول زندگی به صدای درونی کودک تبدیل می‌شوند.

تجربه‌هایمان را مرور کردیم. از ساده‌ترین تجربه‌ها، مثل اینکه در کودکی از رفتار آدم‌بزرگ‌های اطرافمان این برداشت را داشتیم که گریه کردن معادل ضعف است و جز در موارد خاص نباید گریه کنیم، تا موقعیت‌هایی پیچیده‌تر. مثلاً مادری که سال‌ها این قصه را تعریف می‌کند که رانندگی نمی‌کند، چون یک‌بار وقتی کودکش در ماشین بوده، کودک ترسیده و چند بار گفته: «به دیوار نخوری». حالا آن کودک که خودش آدم بزرگه شده، هنوز حس گناه را با خود حمل می‌کند. او فکر می‌کند تقصیر اوست که مادرش دیگر رانندگی نمی‌کند، فقط چون آن روز ترسیده و ترسش را ابراز کرده است.

وقتی هم‌کلاسی‌هایم با گشودگی از تجربه‌ها و احساساتشان حرف می‌زدند، ناخودآگاه بغض کردم. بغضی از سر دوست داشتن! با خودم فکر می‌کردم چقدر بهانه برای دوست داشتن آدم‌ها وجود دارد. حجم رنج‌ها و روایت‌های مشترکمان چقدر زیاد است. چقدر نیاز داریم درباره‌شان صحبت کنیم، آن‌ها را دوباره معنا کنیم، یادآوری کنیم که آسیب‌پذیر هستیم و از پس این معناسازی یاد بگیریم که کمتر به دیگران آسیب بزنیم.

+++

صحرا گفت همیشه دوست داشته است معلم شود، اما چون احساساتش را بروز می‌دهد و راحت گریه‌اش می‌گیرد، می‌ترسد که این حساسیت به کودکان آسیب بزند. به همین دلیل حتی امتحان کردن معلمی را هم از خود دریغ کرده است. نیلوفر گفت ما خیلی اوقات کمال‌گرا هستیم و به یک موقعیت نزدیک نمی‌شویم، چون فکر می‌کنیم ویژگی‌های لازم را نداریم. درحالی‌که اتفاقاً کسی که دغدغه دارد که مبادا نوع بودنش به یک کودک آسیب برساند و همدلی بالایی دارد، می‌تواند از بسیاری از معلمان فعلی گزینه‌ی بهتری باشد. زینب هم اضافه کرد که گاهی تا چیزی را امتحان نکنیم، نمی‌توانیم حدس بزنیم که چطور در آن موقعیت عمل خواهیم کرد. خودش هم در مقام معلم، بخش‌هایی از شخصیتش را کشف کرده که پیش‌تر نمی‌شناخت.

صحرا صدایی ظریف و لحنی آرام دارد، روحیه‌ای هنری و نگاهی شاعرانه به جهان دارد. او مرا یاد یکی از دوستانم، مرضیه، می‌اندازد. مدتی با مرضیه کوه می‌رفتم. خیلی وقت است که ندیدمش، اما هر از گاهی از طریق صفحه‌اش به یادش می‌افتم. مرضیه گیاه‌خوار است (نه از آن گیاه خوارهایی که دائم درباره این انتخابشان سخنرانی می کنند و فاصله ایجاد می کنند) ، بسیار کم‌غذا، منظم ورزش می‌کند و حیوانات را دوست دارد، شفاف و مهربان است و ارتباط با اون پیچیده نیست. می گفت هر هفته به اصطبل اسبی در یکی از روستاهای اطراف سر می زند. گفتم: آفرین اسب سواری بلدی؟ گفت: نه سوار اسب نمیشم میرم نازشون می‌کنم. خیلی خوب احساسات رو درک می‌کنند.

یک روز که از یک برنامه‌ی کوهنوردی پرچالش و سرد برمی گشتیم، ساعت ۵ عصر فرصت پیدا کردیم ناهار بخوریم. همه‌ی ما ظرف‌های غذایمان را از کوله درآوردیم و با اشتها شروع کردیم به خوردن و از غذاهای بقیه هم لقمه ای می چشیدیم. مرضیه، اما، از کیفش یک موز و یک پاکت شیر کوچک درآورد. موزش را تکه‌تکه کرد و به همه تعارف کرد. در نهایت نصف موز و یک پاکت شیر ناهار آن روزش بود! دیگر سکوت کرد و مشغول تماشای سنگ‌ها و آسمان شد. هیچ‌وقت از مدل غذا خوردن کسی این‌قدر تعجب نکرده بودم.

در صحبت‌هایمان فهمیدم که چند سالی با جمعیت امام علی و کودکان کار همکاری کرده است و در چنین محیط‌هایی تنفس کرده است. یک‌بار دیگر که با دوستانمان صعود دماوند رفته بود، تعریف می‌کردند که تمام مدت از اینکه کوهنوردها کوله‌هایشان را با الاغ بالا می‌برند، ناراحت بوده. با جثه‌ی نسبتا کوچکش کوله‌ی سنگین چندروزه‌اش را خودش حمل کرده بود و از فشار وارده به الاغ‌ها رنجیده خاطر شده بود.

برخی از هم‌گروهی‌هایمان معتقد بودند که با کسی مثل مرضیه نمی‌شود کوه و سفر خوش گذراند. گاهی هم پشت سرش می‌گفتند که دیدگاهش افراطی است. اما هر جا کسی به او انتقاد کرد، از او دفاع کردم و گفتم: «مرضیه به کسی آسیب می‌زند؟» من مثل او گیاه‌خوار نیستم، وقتی خسته می‌شوم، کوله‌ام را به الاغ می‌دهم و شکمو هستم. مخصوصاً وقتی در شرایط سخت قرار می‌گیرم، برایم سخت است که به دیگری، چه آدم باشد و چه هر جاندار دیگری، فکر کنم و غالبا نگاهی منطقی و تحلیلی دارم. اما نگاه آدم‌های حساس و لطیف را ستایش می‌کنم و دوست دارم که این افراد در جامعه تکثیر شوند.

مرضیه هفته‌ی گذشته عکسی از ازدواجش در صفحه‌اش منتشر کرد. پای سفره‌ی عقد، داماد در لپ‌تاپ مرضیه بود. او لپ‌تاپ را در دست گرفته بود و هر دو با لبخندی گشاد به دوربین نگاه می‌کردند. خوشحال شدم و برایش نوشتم: «خوش به حال این مرد.»

تصور دنیایی که پر از صحراها و مرضیه‌ها باشد، برایم دلپذیر است و این خیال، حالم را خوب می‌کند.

Newer دانش و مهارت‌های ضروری برای تکنولوژیست آموزشی
Older یک نشانه‌ی بلوغ فکری و احساسی

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

موضوعات
  • آموزش به کودکان (13)
  • آموزش مجازی (15)
  • توسعه فردی (13)
  • تولید محتوا (5)
  • درباره رشته تکنولوژی آموزشی (1)
  • دسته‌بندی نشده (2)
  • دنیای آموزش (42)
  • دوره های آموزشی (5)
  • روزنوشت (34)
  • سبک زندگی (15)
  • طراحی آموزشی (3)
  • معرفی پادکست خوب (1)
  • معرفی کتاب (6)
  • ویدئو آموزشی (4)
  • پادکست (4)
  • پادکست دنیای آموزش (4)
کانال تلگرام سمیه رزبان
جستجو
Search for:
تمامی حقوق این سایت متعلق به سمیه رزبان است. این سایت در زمینه تکنولوژی آموزشی فعالیت می‌کند.
keyboard_arrow_up