پادکست دنیای آموزش، اپیزود پنجم (رئیس بازی در نیار!)
شاید شما خواندن را به شنیدن ترجیح می دهید. متن پادکست را با همین هدف نوشتم:
سلام شما دارید به پادکست دنیای آموزش گوش میدید، من سمیه رزبان هستم کسی که باور دارم روزانه یادگرفتن و یاددادن تضمینیترین راه برای رشده
تو این اپیزود یعنی اپیزود پنجم قصد دارم در مورد موضوعی صحبت کنم که فکر میکنم هر بسیار مهمه.
دوست دارم کمی در مورد اهمیت ارتباط عاطفی در کلاس صحبت کنم. چیزی که فکر میکنم اون قدر که باید بهش پرداخته نشده.
در صحبت هام از واژه معلم استفاده میکنم اما این نکته رو در نظر بگیریم که منظورم معلم در معنای عامشه، یعنی مخاطب فقط معلمهای مدرسه یا مدرس دانشگاه یا مربیهای دورههای آموزشی خاصی نیست.
در یک کلاس که در اون یادگیرندگان با پیشینهها و ذهنیات مختلف حضور دارند، برقرار کردن یک جو عاطفی مثبت و خوب یک چالش خیلی مهمه. هر کدوم از یادگیرندگان انتظارات و نیازهایی دارند و اگر اینها رو معلم نبینه شرایط خیلی سخت میشه و ناچار میشه که برای اهداف آموزشی رو پیش ببره، رئیس بازی در بیاره و امان از رئیس بازی …
منظورم از رئیس بازی چیه؟
معلمی که در نقش رئیس ظاهر می شه کسی که کلاس رو کلاً با انگیزههای بیرونی یعنی تشویق و تنبیههای مکرر پیش می بره. معلم رئیس دائم به شاگردانش این پیام رو می رسونه که من تشخیص می دم که چه چیزی برات خوبه پس از راهی که بلدم و همه قدرتم استفاده میکنم تا تو رو مجبور کنم که اون کار رو انجام بدی چون من فکر میکنم که اون به نفعته.
این معلمها معمولاً به هدفی که تو ذهنشون هست هم نمی رسن چون نیازهای یادگیرنده رو ندیدند و خب طبیعیه که یادگیرنده هم از هر فرصتی برای سرپیچی کردن استفاده کنه یا در بهترین حالت فقط زمانی که زوری وجود داره رفع تکلیف می کنه. خود این معلم هم آسیب می بینه چون فرسوده میشه همه انرژیاش رو باید صرف طراحی تنبیههای مختلف کنه که احتمالاً هی باید دوزشون رو هم بالا ببره.
-یه معلم هوشمند و راهبر این شیوه رو میذاره کنار و میاد تمرکزش رو روی نیازهای اساسی یادگیرنده هاش میذاره. جالبه که گلسر میگه نمی خواد زحمت بکشید و خودتون برید این نیازها رو روزها وقت بذارید و شناسایی کنید. آقا بیاید من خودم بهتون می گم که تمام انسانها در هر سن و شرایط و موقعیت جغرافیایی، ۵ تا نیاز اصلی دارند:
این پنج تا چیا هستند؟
حفظ بقا، عشق و احساس تعلق، قدرت، تفریح و آزادی
پس جو عاطفی کلاس باتوجهبه این نیازهاست که گرم و دوستانه و غیراستبدادی میشه.
معلم باید در پس رفتارهاش این پیام رو به یادگیرنده بده که من حامی تو هستم برای اینکه به این اهداف برسی، هر چیزی که بلدم و هر ابزاری که میشناسم رو بکار میگیرم برای حمایت ازش و پشتت هم وای میسم که اگر کسی بخواد خللی وارد کنه، نتونه.
این معلم راهبر فقط تو کلاس خودش حرف نمی زنه، به شاگردانش اجازه ابزار وجود میده، از فعالیتهای گروهی استفاده می کنه و تو کلاس می چرخه و سعی می کنه به همه یادگیرندهها بازخورد بده و صحبت هاشون رو بشنوه.
معلم راهبر دائم نگران نظم کلاس نیست. اون درک میکنه که ممکنه کلاس کمی شلوغ و پرسروصدا هم بشه، اتفاقاً پژوهشها نشون میدن که اگر سطح تعامل کلاس بالا باشه دانشآموزها بیشتر شلوغ میکنند ولی خیلی بهتر هم یاد میگیرند.
معلم راهبر سعی می کنه از لنز مخاطبش به موضوعات نگاه کنه. مثلاً دائم نمی گه این درس خیلی آسونه، یا جوابهای اشتباه رو با تمسخر و تحقیر پاسخ نمیده. به یادگیرنده مثلاً میگه که می دونم که این درس جبر سخته ولی یادگیریاش غیرممکن نیست و با این راهکارها میتونید یاد بگیرید.
اون به شاگرداش اجازه جبران کردن میده. نمره پایین شاگردش رو به شکست تلقی نمی کنه. روی اهمیت سختکوشی و جبران ضعفها تمرکز میکنه.
و موضوع خیلی مهم دیگه اینکه معلم راهبر به نیاز قدرت و حس تعلق یادگیرنده هاش توجه داره مثلاً به اونها اجازه میده که پاداش تکالیف رو خودشون تعیین کنند، گاهی پیشنهاد بدند که برای استراحت از چهکار تفریحی استفاده بشه و خیلی از قوانین دیگه با توافق خود یادگیرندهها تعیین میشه.
یادمون باشه که هرچقدر یادگیرند بیشتر قدرت داشته باشه، رئیس بازی کمتری نیازه. تو چنین جو عاطفی تقلب و چاپلوسی و دروغ به حداقل می رسه. چون نیازی نیست. یادگیرنده نیازهای اساسیش دیده شده و فهمیده تو محیط امنیه که معلم پشتشه.
معلم راهبر یک ویژگی منحصربهفرد و فوقالعاده هم داره و اون اینه که خوب گوش میده و یک سری جزئیات مربوط به شاگردش رو بهخوبی بهخاطر میسپاره.
بگذارید یک مثال بزنم. سال دوم کارشناسی بودم که با دوستم جوگیر شده بودیم و تصمیم گرفتیم یه مقاله برای یه کنفرانس بنویسیم. روش تحقیقی که انتخاب کردیم مصاحبه با متخصصین بود. خیلی شوق داشتم که بتونم با چند استاد مصاحبه تخصصی داشته باشم و این روش رو به همین خاطر انتخاب کردم. استادم پیشنهاد داد که یکی از این اساتید دکتر سیمین بازرگان باشند که افتخارات و تخصص نظری و عملی خیلی بالایی دارند. ایشون هم خوارزمی تدریس میکردند ولی با ما کلاس نداشتند.
خلاصه یه تایمی هماهنگ کردیم و رفتیم مصاحبه و خیلی برخورد ایشون نظر من رو جلب کرد و این شد که چند باری رفتم مستمع آزاد تو کلاسشون شرکت کردم. کلاسی به اون پر شوری و گرمی نه دیده بودم و نه بعد از اون دیدم.
استاد هم از نظر فیزیکی به طرز خیلی بامزهای تو کلاس فعال بود و باورم نمیشد استادی با این سن و جایگاه انقدر تو کلاس خودش باشه، هم دانشجوها رو با یه سری تکنیکهای خاصی تو کلاس فعال کرده بود. مثلاً همه دانشجوها یه سری کارهای گروهی انجام داده بودن و باید میومدن ارائه میکردند، ولی کسایی که بیننده ارائهها بودن هم اصلاً نباید بیکار میشستند، یک جدول یا روبریکی طراحی شده بود که خیلی جزئی همه بچهها باید ارائه رو ارزشیابی می کردن و پیشنهاداتی می دادن، میدیدم که با اینکه خب کار سختیه آنقدر درگیر بودن تو کلاس ولی همه خودکار انجام می دادن. کلاس هم پرهیاهو بود و دوستانه بود.
کلاس تموم شد و مدتی بعد یه روز صبح وارد دانشکده شدم، ذهنم درگیر بود سرمو پایین انداخته بودم و تو سالن داشتم تنها به سمت کلاسم میرفتم. سالن شلوغ بود. یهو صدای پرانرژی و بلندی شنیدم که گفت: «سلام سمیه چطوری؟» فوری چپ و راستم رو نگاه کردم تا ببینم کی بوده! و در کمال تعجب دیدم دکتر بازرگانه از بالای پله وای ساده و صورتی گشاده داره برام دست تکون میده. خیلی متعجب شدم چون چنین برخوردی از اساتید تو جو خشک دانشگاههای ما عجیبه. صدا کردن دانشجو با اسم کوچیک، پیشقدم شدن برای سلام کردن و دست تکون دادن تو یه جمع شلوغ، از اون ریزهکاری هاییه که برام خیلی دلچسب بود.
چند باری که سؤالی داشتم و درد و دلی چون ایشون استاد من نشدند تا آخر هم، بعد کلاس تا پارکینگ دانشگاه باهاشون میرفتم.
بعد از فارغالتحصیلی دیگه برخورد حضوری باهاشون نداشتم و فقط دورادور حالشونو میپرسیدم. گذشت تا اینکه یکی دو ماه پیش سؤالی برام پیش اومد که احساس کردم دکتر بازرگان کسیه که پاسخش رو داره. خلاصه باهاش هماهنگ کردم و زنگش زدم. باتوجهبه مشغله بسیار زیاد ایشون و تعداد دانشجوهای زیادی که دارند انتظار نداشتم منو یادش مونده باشه خب داستان برمیگشت که ۷-۸ سال پیش.
خودمو آماده کرده بودم که با یک معرفی مختصر تلاش کنم منو به یاد بیارن. اما بهمحض اینکه گفتم سمیه رزبانم. گفت خوبی سمیه؟ و حال و روزم رو جویا شد. گفتم حیرت کردم که منو یادتونه گفت اره مگه میشه تو رو یادم بره، من حتی اون نور خورشیدی که اون روز با هم تو محوطه خوارزمی راه میرفتیم و به صورتمون میخورد رو به یاد دارم.
آنقدر این مثال و توجهش به دلم نشست که حد نداره. سوالم رو پرسیدم، در سکوتی کامل و با دقت تمام به حرفام گوش کرد و بعد تکتک جمله هام رو آنالیز کرد. اینکه سؤال چه بود و جواب چی بود خیلی مهم نیست مهم اینه که من از این استاد یاد گرفتم چقدر مهمه شنونده باشم و به نیازهای یادگیرندهام توجه کنم.
اگر چنین معلمی هستید. واقعاً بهتون تبریک می گم چون ساده نیست و احتمالاً خیلی از همکاران و دوستانتون سرزنشتون هم می کنن. مثلاً میگن خیلی به شاگردات رو دادی، جایگاه خودتو از دست دادی و اینها. به دل نگیرید. این افراد طعم شیرین راهبر بودن رو نچشیدند و این صحبتها از ندانستنه.
دیدگاهتان را بنویسید