رابطه ثروت و خرسندی از نگاه شوپنهاور
۱۸ ساله بودم که به توصیه روانشناسی که گفتههایش را دنبال میکردم، اهدافم را روی کاغذ آوردم. از پنج هدف چهار هدفم معطوف به پیشرفت مالی بود و خیالم آن بود که با پول میشود همه چیز را بدست آورد؛ بنابراین چند سال تلاش بیوقفه کنم تا به حدی که مدنظرم هست برسم تا بقیه عمر را با صرف زمان کمتر و آسودگی خاطر کار کنم و به فعالیتهایی که علاقه دارم بپردازم.
بهتدریج ولی متوجه شدم قاعده زندگی جور دیگری است. زیرا اهداف مادی تمامنشدنیاند، وقتی هنوز به هدف اول نرسیدی در ذهنت هدف بعدی را ترسیم میکنی و خودت را با سایر افراد پلههای بالاتر مقایسه میکنی، بنابراین این مسیر انتها ندارد.
از سوی دیگر آسودگی معنای دیگری دارد، آسودگی به معنای بیکاری و بی مشکل بودن نیست بلکه به معنی پختگی و برنامهریزی درست است. چهبسا زندگی که چالش و تلاطمی نداشته باشد ما را به پوچی میرساند و کشنده است!
مهمتر از همه اینکه، وقتی چند سال خودت را از فعالیتهای لذتبخش که جسم و روان ما را شارژ میکند، محروم کنی، دیگر به این نوع سبک زندگی عادت میکنی و مزه شیرین این فعالیتها را فراموش میکنی، فرسوده میشوی و دیگر زندگی را جور دیگری میبینی و به زندگی ماشینی و خالیات ادامه میدهی.
بنابراین غرق شدن در بدست آوردن پول خرسندی به دنبال نخواهد داشت زیرا جسم و روان ما نیاز به تغذیه شدن دارند. وجود ما با ورزش، مطالعه، فعالیتهای خیرخواهانه، سفر، موسیقی، فیلمهای خوب، بازی، ملاقات عزیزان و دوستان خوب و آموختن مهارتهای موردعلاقه است که تغذیه میشود نه با اندوختن ثروت. ثروت وسیلهای برای رسیدن به اهداف دیگر میتواند باشد نه هدف اصلی.
امروز که از زبان آرتور شوپنهاور (در کتاب “در باب حکمت زندگی”) همین افکارم را به زبان شیواتر و دقیقتر خواندم، چنان به جانم چسبید حض بردم که حیفم آمد آن را به اشتراک نگذارم:
… عاقلانهتر آن است که در جهت سلامت و تربیت تواناییهای خود بکوشیم، تا در راه ثروت، اما این گفته نباید سوءتعبیر شود بهگونهای که در کسب وسایل لازم و مناسب خود سهلانگاری کنیم. ثروت به معنای واقعی کلمه یعنی اضافات، ممکن نیست ما را در کسب خرسندی چندان یاری کند. از این روست که بسیاری از ثروتمندان ناخرسندند، زیرا فاقد تربیت واقعی فکری و شناختاند… آنچه ثروت میتواند فرای ارضای نیازهای واقعی و طبیعی فراهم آورد، در خشنودی ما تأثیر اندک دارد. برعکس، خشنودی ما در اثر نگرانیهای بسیار و ناگزیر که از نگهداری دارایی کلان ناشی میشود، مختل میگردد. بااینوجود، آدمیان در راه کسب ثروت هزار بار بیشتر میکوشند تا در کسب فرهنگ، حالآنکه بهیقین آنچه هستیم بسیار موجب سعادت ما میشود تا آنچه داریم…
علت اسراف بی حسابی که باعث می شود جوان یک خانواده ثروتمند، میراث کلان خود را در اندک زمانی به باد می دهد، چیزی نیست مگر یکنواختی کسل کننده ناشی از همین فقر و خلا ذهنی که وصف آن رفت. چنین جوان به ظاهر ثروتمندی که با فقر درونی وارد جامعه شده است، بیهوده می کوشد با به دست آوردن همه چیزهایی که در بیرون وجود دارد. ثروت ظاهری را جایگزین غنای درونی کند. او به پیر فرتوتی می ماند که می کوشد با رایحه دختران جوان، خود را تقویت کند. به این ترتیب سرانجام فقر درونی موجب فقر بیرونی نیز می گردد. آنچه آدمی در خود دارد، برای خرسندی اش در زندگی، اساسی ترین امر است…»
3 Comments
Join the discussion and tell us your opinion.

بسیار عالی بود لذت بردم
درود آقای ملکی گرامی.
به به چه دل انگیز